پسرک همیشه در رویاهای خود به دنبال دختری بود با گیسوانی به رنگ آفتاب و دخترک در رویاهای خود به دنبال پسری بود با چشمانی به رنگ شب
آن روز در خیابان آسمان،دختر خورشید با پسر ماه آشنا شد.دیدار آنها زیاد طول نکشید اما...
دختر خورشید به پسر ماه گفت:هر روز زیر سایه آبی ترین ابر بهاری چشم انتظارت خواهم بود و پسر ماه گفت:هر شب زیر پرنورترین ستاره آسمان در انتظارت خواهم نشست.
دختر خورشید از لحظه طلوع صبح تا نزدیکی غروب را در انتظار پسر ماه نشست...
و پسر ماه از لحظه غروب تا طلوع رز بعد در انتظار دختر خورشید...
اما...
نه آن روز و نه روزهای بعد هیچ کدام نتوانستند سر قرار حاضر شوند
بهار آشنایی لیلی و مجنون آسمانی خیلی زود به خزان رسید و مدتی است زمستان دلتنگی از راه رسیده است.
آسمان شبها ابری ست و دیگر هیچ ستاره ای نورافشانی نمی کند
روزها ابرها سایه ای ندارند از آسمان باران غم و برف اندوه می بارد
ولی دختر خورشید و پسر ماه هنوز هم هر شب و هر روز چشم در راه یکدیگرند و به شوق لحظه دیدار طلوع و غروب می کنند.
افسوس که آن روز در خیابان آسمان آنها آنچنان در شگفت رویاهای خود و دلگرم عشق تابستانی بودند که...
فراموش کردند پدیده ی کسوف فقط یکبار در سال اتفاق می افتد.
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط هانیه | لينك ثابت
|